تبلیغات
♥.•.•×-×دنیای دخترونه ی من^^•.•.♥

sabet^^

شنبه 1396/04/10 01:08 ق.ظ

نویسنده : ★bahar★




سلام یا هلو یا کنیچیوا یا هر کوفتی....^^

یلدا هسدم^^

تو وبم از دنیای خودم پست میزارم^-^

ریشه ی اصلی وبم در اصل خاطراتیه اما من هرچیزی توش میزارم•-•

و از هرچیز و هر موضوعی که عشق من و عشق شما عزیزان کشیده میشهD:

اون عزیزی که تازه وارد وبم شده و اولین بارشه...

سریع بره از صفحه ی اول و پست اولم تا اخرین پستمو بخونه و خودشو حد اقل یه معرفی هم بکنه}:|

قانون خاصی ندارم^^

اما چند چیز بگم سرتو نندازی پایین بری-_-

اون عزیزی که میای نظر بد و چرت و پرت میگی...

نظراتت با اغوش باز پذیرفته میشود^^

و اون دهن گشادتم سرویس میکنم-_-

لطفا تو نظر سنجی ها شرکت کنید^^

همچنین به بیوگرافیم هم مراجعه کنید^^

من یه اوتاکوی  حساس هستم و حسابی رو انیمه غیرت دارم:|

و همه ی انیمه هام عشقمن♥_♥


در ضمن

هکر جون...

هر کار میکنین بکنین اما اون دنیا ولتون نمیکنم:|

یا به قول صاحل سر پل صرات ولت نمیکنم^^

رااااستی...

نظر جبرانی نداریم=/

جان مادرت التماس نکن بیا وبم-_-

خیل خب لذت ببرید^^

سایونارا^^

بای^^

خدافس♥_♥





دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 1396/08/16 04:40 ب.ظ

از نت گذشتگی و ایثار....

یکشنبه 1396/08/28 02:38 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
ته تهای نتمه:|
بابا چهار روز پست نذاشتم دیگه دلو زدم به دریاT-T
پریشب با بهار اینا خانوادگی رفتیم خور:/
خور:یجا مثل دریاست که الاچیق داره و...
خوانواده همسایمونم اومدن
وقتی رفتیم سرد بود*_*
بساطو پهن کردیم تو الاچیق و من و بهار نشستیم رو نیمکتای الاچیق و خودمونو پیچوندیم تو یه پتوD:
بعد من نشستم راجب عشخم کارما بهش توضیح دادم:/*0*
بعد باقله هارو اوردن و یه کاسه دادن دستمون^^:¶
من یجاییش یه باقله ایو پوست کندم و خواستم پوستشو بدم به بهار که فهمید:/
بعدش اومدم یکیو کردم تو دهنم و لیسش زدم بعد اوردم بیرون به بهار گفتم بگو آآآآآ:|
گفت بازم پوسته-_-
نشونش دادم گفتم ببین•.•
بعد انداختمش تو دهنش بعد که کاملا خوردش زدم زیر خنده بعد بزور بهش گفتم که من اینو کرده بودم تو دهنم
بعدش کلی فحش نثارم کرد و اومد یه باقلرو چنان مالون به صورتم که چشمم لب تا لب پر از پاقله شده بود:/
تا با اخ و اوخ تمیزش کردم کل وقت خیلی میسوخت:\
بعد بلند شدیم بریم دسشویی
رفتیم داخل و دیدیم اب نبود:|-_-
داشتیم برمیگشتیم و راجب عشخم کارما حرف میزدیم*-*
که پشت سرمونم دو تا پسر بودن:/
بعد دیدیم دارن یچیزی میگن...
گوش تیز کردم داشتن میگفتن:
با صدای کلفت مسخره:خب چرا نمیری خواستگاری؟:    |
دومی با صدای نازک و مسخره:نههه نمیخوام :     |
کلفته:چرا نمیخوای؟
نازکه:چون دوسش ندارم:       |
بعد من و بهار یه نگاااهی به هم کردیم و دویدیم سمت الاچیق:     /
تو راه که داشتیم از خنده غش میکردیم پرسیدم:دابسمش داشتن میساختن؟=   |
بهار:مارو که مسخره نمیکردن؟:/
رفتیم تو الاچیق و جریانو به مامانم گفتیم و خندید:/
بعد رفتیم لب ساحل رو یکی از نیمکتا نشستیم.
اونجا پر از موشای کوچولو بود♥-♥
همون موقع پارکه حامد همایون گذاشت.
بهار پرسید:اینکه الان تصور کنی واقعا این صدارو زنده شنیدی چه حسی داری؟
+هنوز باور نمیکنم رفتم کنسرت*0*
بعد یادم افتاد به کنسرت
بعد یادم افتاد جریان دست تکون دادن حامد همایونو واسش تعریف نکردم:/
شروع کردم به تعریف کردن اونم داشت میپوکید از خنده:|
بعد برگشتیم و بلالا رو سیخ کردیم تا کباب کنن
بعد نفری یه بلال کبابی زدیم تو رگ و مامانامون گفتن شماها بیاین برین خونه ما اینجا میمونیم:/
بعد با ماشین همسایمون راه افتادیم سمت خونه بهار اینا و اونجا من یه قسمت عشق دروغی بهش نشون دادم و اونم چند تا قسمتو ازم گرفتD:
بعدم رفتیم خونه و شب بخیر:/
___________________________________________
دیروز در مدرسه:
زنگا اول و دوم حوصله نداشتم و تنهایی رفتم تو حیاط-.-
بعد الناز(اونم انیمه دوسته٭0٭)اومد و تا زنگ کلاس راجب والیبال و انیمه والیبالیستا و کاگیاما و هیناتا حرف زدیم*_*
تا زنگ کلاس خورد...
معلمای بهداشتمون جلسه سفیران سلامت گرفته بودن:/
من و اسما و عسل سفیریم
رفتیم نماز خونه نشستیم و عکس گرفتن و نشستن کلی راجب بهداشت حرف زدن-_-
بعد گفتن اخر هفته زیر میزارو تمیز کنین
من گفتم:من خودم اخر هفته ها زیر میزم کپک میزنه=|
واقعا کی حوصله داره مساحت این سر تا اون سر کلاسو طی کنه و برسه به سطل زباله؟-_-
من هر چی اشغاله میریزم زیر میز:/
به حدی که زیر میزمون بوی سگ مرده ی گندیده ی کپک زده میده:/
خلاصه....
هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد تا زنگ اخر
وقتی زنگ کلاس خورد معلممون گفت من کار دارم دارم میرم خانم بدریان میاد سر کلاستون:/
(خانم بدریان ازون ناظماییه که ازش وحشت داری:/)
ماهم زنگ تفریح:
یا ابرفرز بد بخت شدیمT-T
یا خدا به دادمون برسT-T
یالا هدیه بخونین الان خانم بدریان میپرسه وگر نه....
شطرق:|
من:یاااا خدا خانم بدریان قدرت سه تا رستمو داره!T-T
ابلفضللللل!!!
به دادمون برس!
زنگ تفریح هدیه ها خوندیم و زنگ کلاس و زنگ اخر خورد
نشستیم منتظر خانم بدریا عاقل و سر سنگین اما دیدیم نیومد:/
من و اسما حالا دلو زدیم به دریاااا
داشتیم چرت و پرت نعره میزدیم که خانم بدریان اومد.
داد زد:اون گروهی که امروز نوبتشه بیاد از رو هدیه ها بخونه):|
مبینا!بیا اینجا بشین هر کی سر و صدا کرد اسمشو بنویس بیار دفتر:|
و رفت
حالا چهار نفر وسط کلاس درس میدادن و مبینا هم مبصری میکرد و همه ساکت بودن
بعد اسما با خونسردی هر چه تمام بلند شد رفت سمت کشوی خانممون
بعد ضبط خانمو برداشت و اومد نشست سر جاش
بعد اومدیم رفتیم اون سر کلاس و از پرنیا برگه سرودو گرفتیم و شمارشو تو ضبط زدیم
حالا ضبطم بلند کردیم و اهنگ گذاشتیم
مبینا هم هر چی داد میزد کو گوش شنوا؟
بچه هامونم لا مصبا پایه شدن شکایت نمیکنن همراهی میکنن(B
حالا ما هم پووووکیده بودیم از خنده و میکوبوندیم به میز
که اسما اهنگو عوض کردم قرآن گذاشت:/
انگار فاتحه بود:/
بعد مبینا اومد و هی گفت کمش کن و اسما هم محل نداد و گفت دارم تمیرین میکنم مسابقه دارم دوس دارم:/

یعنیا خون به دل مبینا کردیم 

بعد عوضش کردیم و اهنگ مرگ بر امریکا رو گذاشتیم
منم انگاری برق گرفته بودم وایسادم میرقصیدم و باهاش بلند میخوندم
چند تا بچه مثبت:ساکت شین دیگه:/
من تا ته زبونمو اوردم براشون بیرون:|
اون بدبخت چهار نفری که وسط کلاس از رو درس میخوندن و حنجره هاشون پاره شده بود به کنار...
ما هم کتابامونو جمع کرده بودیم
بعد تشنم شده بود:/
قمقمه هم نمیزارن بیاریم-.-
ولی عسل ناراحتی کلیه داره و قمقمشو میاره-___-
حالا من و اسما یواشکی رفتیم زیر میز و قمقمشو تا ته خالی کردیم
بعد دیدم داره نعره میکشه بهم فحش میده و میگه خدا لعنتت کنه یلدا=/
قمقمشو گذاشتم سر جاش اومدم بالا گفتم چه مرگته؟-.-
بعد مبینا گفت مرض:/
عسل داد زد ابمو خوردن-.-
بعد اومد منو زد و من اسما هم یه لگد زدیم و حالا افتادیم وسط کلاس و بزن بزن
داشتیم کشتی میگرفتیم که یکی بیخود داد زد خانم بدریان:/-_-
ماهم رفتیم نشستیم و دیدیم دروغ گفته:|
نشستیم از اون سر کلاس هزاران فحش بارش کردیم-.-
دوباره نشستیم و با ضبط چرت و پرت میزاشتیم و صداشم تا اخر زیاد میکردیم:/
بعد همینجور که ضبط زر زر میکرد ما هم میگفتیم و میزدیم و میکوبوندیم رو میز 
بعد من رفتم بالای میزا ایستادم داد زدم:اگه دوشنبه فوضولیای مارو لو دادین ارزو مرگ براتون میکنم ایشالا بمیرین برین جهنم اکه مارو لو بدین فهمیدین؟:|

خببب من تاحالا انقد شر نبودم
اثرات وب گردی و خوندن پستای ساحله:/
و رفتیم سمت خونه^^
راستی پریشب خواب دیدم رفتم تو کلاس ادمکشی:/0-0
کورو سنسی و کارما پیشم ایستاده بودن^^*_*
بعد داشتم میگفتم کورو سنسی شما از مرگ نمیترسین؟:/
یکی اون موقع داد زد هوی یلدا کم زر زر کن:|
راستی فردا تولد بهارهT-T
من کادو نخریدممممT-T
چند دیقه پیشم جنگ جهانی داشتیم بعید میدونم بشه برم بازارT-T
اخه چراااااT-T
 مجبورم پول ببرم:/
خب دیه کار ندارین؟^^
بای^^






دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1396/08/28 06:39 ب.ظ

ای بی نتی......لععععععععنت به پدر و مادر و جد و ابادتـ.......!!!!

پنجشنبه 1396/08/25 08:46 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلامT-T
وااااای نتمT-T
عاااااای نتمT-T
از نت روزانم۲۰۰مگ بیشتر نمونده:/
خدایا منو بی انیمه بکش!!!
جنان نابود شود مردن من را بی انیمه به خود نگیرد!
من روزا بی انیمه چکار کنمT-T
من کی پست بزارمT-T
اخه قراره چند روز بدون نت سر کنم؟؟T-T
کاش تو زلزله میمردم این بلا سرم نمیومدT-T
اخه چند وقت دیگه باید صبر کنم نت بگیرم؟T-T
وای جیگر کی بودی تو؟:|
همتون قبول دارین جیگر مو قرمز من خیلی عشقه؟T-T
اوه قلبم!!!T-T
راستی نت شبانه دارم^^
اگررررررر صبحا بلند شم بتونم یه کاری بکنم=|
امشبو انشاالله بیدار میمونم و حسااابی کلاس ادمکشی دانلود میکنم-_-
بعدش پست میزارم-_-
راستی ساعت ده میریم با بهار اینا بیرون^^
راستی نبینین من نت ندارم نظر ندین ها و گرنه میکشمتون):|
بدین خوبم بدین):|
من برم عذا داری کنمT-T
سایونارا هانیT-T



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/08/25 08:54 ب.ظ

کتابخونه:/

پنجشنبه 1396/08/25 02:54 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
دیروز قرار بود بریم کتابخونه:/
زنگ دوم اوتوبوس اومد دم مدرسه و ما و کلاس پنجمیا سوار شدن:|
با صف رفتیم تو حیاط
معلم:بچه ها هر کی زود تر میره داخل بره اخر بشینه.
منم بلافاصله عینهو خر دویدمو دو تا صندلیو گرفتم
دیدم اسما هم اومد کنارم^^
و مبینا با نعره زدن عین خر اومد رو پا اسما نشست:/
و دیدیم اووووه!!0-0
شِرِک(عسل)داره با دو میاد میاد سمتمون*_*
یا ابلفضل خودت رحم کن الانه که پرس شیم:|
و اوووومد و مبینا و اسما رو هول داد اون ور و منم جام گرفته شد و ایستادم جلو پا اسما:/(در حالی که مبینا از پای اسما اومد پایین و اسما و عسل و مبینا خودشونو تو دو تا صندلی جا دادن و منم به پنجره تکیه دادم:|
و دیدیییم بهار داره میاد*_*
دوید اومد و رو پا مبینا نشست
حالا همه نشسته بودن که اوتوبوس راه افتاد
خانم:بچه ها صلوات.
الهم صلی علی محمد و آل محمد:|
خانم:حالا ایت الکرسی رو اروم بخونین
و خوندیم.
(پس از خوندن:
من:خبببب الان کی میخواد ررررریتمو بره؟
اسما:نمیدونم
من:خب پس خودم ریتمو میرم بچه ها همراهی کنی....
خانم حرفمو برید:بچه ها لطفا به طاها به یاسینو باهم بخونین:|
......
حالا بچه های ما هم شروع کردن:/:به طاها به یاسین به معراج احمد....
ما هم دهنمونو بستیم:|
اسما:اینا فازشون چیه؟:/
من:....-_______-
اسما:پارسال خانم همتی رو یادته خودش با اهنگ میخوند و دست میزد
من:حالا امسالو باش:|
وــــــــــــــــَ رسیدیم=|
کتابخونه همون فرهنگ سرایی بود که یه سری با اسما و عسل رفتیم.
گفتن صف بگیرید و با صف رفتیم داخل.
بردنمون کتابخونه دیدن بچه های مدرسه ی دیگه ای هستن.
بردنمون فروشگاهش
یه گشتی زدیم و وسایلا رو دیدیم^^
بعدش مدرسه ی معلولا رو اوردن:(
انقد دلم سوخت:(
بچه های بیشعو  ماهم مث بز ادا در میووردن و میگفتن وای و ووی میترسیم
بیشعورا٬_٬
حالا ما رفتیم اون سمت تر که یه شیشه بطریای کوچولویی دیدیم که توشون یه قایق کوچولو بود
قیمتشون پنج تومن بود منم پنج تومن تو جیبم بود
اما زورم اومد پولمو خرج کنم:|
د  حالی که اسما بیست تومن با خودش اورده بود-___-
یه فکری به سرم زد.....
یادتونه تو یه پست نوشتم با اسما عسل رفتیم مغازه و هفت تومن براشون لواشک خریدم؟
قرار بود بعدا نفری سه و پونصد پول لواشکا رو بهم بدن
گفتم:اسما اون لواشکایی که زدین به شکمو یادت نرفته؟
اونم از سر ناچاری یکی از قایقا برام خرید و منم هزار و پونصد بهش پس دادم
خودشو روژانم خریدن^^
بعد من ایستاده بودم همون پسر معلولا دو تاشون اون ور ترم ایستاده بودن بعد دیدم یکیشون جفتک زد به اون یکی
بعد اون یکی برگشت گفت هوی گمشو!
اونم گفت خودتی:|
یعنیا من چنااااان زدم زیر خنده
اما از ترس اینکه الا معلممون فک کنه دارم مسخرشون میکنم رفتم پشت بچه ها قایم شدم و خندیدم:|
بعد از خرید رفتیم کتابخونه.
وایسادیم و یه زنی اومد راجب کتابخونه حرف زد.
گفت:کتاب نقش مهمی در زندگی داره اما متاسفانه این گوشی و فضای مجازی جاشون رو پر کرده.
من(جوری که زنه نشنوه):حالا چه فرقی میکنه نوشته ی توی کتاب رو تو اینترنت بخونیم؟
بعد از کلی حرف زدن یه گشتی زدیم تا رمان ترسناک پیدا کنیم اخر سر یکی با بدبختی پیدا شد که تا خواستیم بخونیمش وقت رفتن شد:|
برگشتیم و صف گرفتیم که من دیدم اسما اونور صفه رفتم صفو شکوندم رفتم پشت اسما که اسما با یه لحن بد و بداخلاقی از صف در اومد و رفت ته صف٬__٬
من اینقد ناراحت شدم-_-
احساس کردم خیلی تنهام:(
اخه واقعا همیشه تنهام:(
تنها همدمم گوشیمه و دوستای نتیT-T
بعد سوار شدیم و دیدم جا نبود و ایستادم.
صندلی کنارمم مبینا و بهار و چند تا دیگه بودن.
بعد اتوبوس راه افتاد و بچه ها شروع کردن به اهنگ خوندن:
دلبرا جان جان جان جان جان جان
منم همراهی کردم^^
که دیدم خانم احمدی اومد و گفت شنننبه رحلت پیامبر و امام رضا و امام حسن و...عه نخونین:|
فکو بستیم:|
وسط راه سمن بک وایساده بودم که پریا از پشت سرم داد زد:اووووووف.....کی شیمیایی پرتاب کردددد؟
گفتیم جااااااان؟*_*
یهو نکو اقو یه بووییی پیچید...
یه بوییی پیچید.....
یههههههه بووووووووویییییی پیچید....
همه مقنعاشون جلو مماغشون بود:|
همه:واااای خاک بر سرتون بیشعورا!!!.....٪﷼٪)«!
پریا:کار کی بوووود؟کی بودیییی؟نکنه تو کتابخونه زیادی شکلات خوردی؟
من:یااااا ابرفرز.....بوی سگ مرده میاد
داشتم بالا میووردم چند بار اوق کردم:|
که بوعه رفت:|
یچه هامون هنوز ادم نشدن:|
کلاس دوم هر روز یکیمون باید خوشبو کننده میوورد:|
بعععدش رسیدیم کلاس و درس و درس....
و تموم شد و رفتیم خونه^^
شبم با بهار اینا رفتیم بیرون^^
امشبم قراره بریم بیرون:¶
امشب بعد از برگشتن هم ماجرای امشبو میزارم هم مال دیشب^^
خیل خب بای^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/08/25 03:52 ب.ظ

#زِلْزِلِهْ...

دوشنبه 1396/08/22 11:34 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
خوبید؟^^
ببخشید درگیر درس و مشق و انیمم...
دیشب توی حال نشسته بودیم و من داشتم واسه داداشم شکلهای درسشونو میکشیدم
(تازه یه جنگ جهانی داشته بودیم:|)
بعد همینطور نشسته بودم که انگاری سرم داشت گیج میرفت@-@
یکم صبر کردم دیدم انگاری زیر پام داره میلرزه@--@
یهو انگاری زمین فرتی کج شد:/*_*
یه نگاه گنده ای با تعجب به اینور و اون ور کردم که یهو مامانم با یه حالت بهت زده و ترسیده و......پرسید:هی!@_@زلزله شد؟@0@
گفتم ارههههه•0•
+واییی داره میلرزه×0×
درجا پریدم از جام*_*
بابام:بریم تو حیاط:|
منم ایستاده بودم میخواستم حالت دفاعی بگیرم که رفته بودم زیر پنکه سقفی و داشتم همینطور مث اسکولا نگاش میکردم:|
حالا گفتن زلزله شد برین زیر چارچوب در یا زیر میز اما نگفته بودن برین زیر پنکه یه وخ بیوفته روتون فرتی پرس شید
بعد همون موقع مامانمم پرید که دید لرزش ایستاد...
بعد گفت وایساد بشینین.
یه ربع ساعتی لامپامون همینجور تکون میخوردنا اما لرزشش حس نمیشد&_&
بعد نشستیم و بابام زد اخبار و دیدم مرکزش سلیمانیه و از عراق بوده
بعدش رففففت تا امروز که خبرشو الان همتون میدونید که تاحالا نزدیک پونصد نفر کشته شدن:(
فرض کنید اونقدر زلزله بزرگی بوده که از اونجا رو اونقد اواره کرده تااا اینجا و دورش تهران که فقط پس لرزه هاش بهمون رسیده:(
از صمیم قلبم به کشته شده ها تسلیت میگم و از خدا میخوام به خونواده ها صبر بده...
راستی تا دو ماه دیگه پس لرزه هاشون ادامه داره...
وایی من میترسم نصفه شب دوباره بیاد منم زیر تلویزیونم بیوفته روم درجا ....:|
این دومین باریه زلزله رو حس کردم...
میدونید پس لرزه حال میده اما خدا نکنه زلزله اصلی بزنه بهمون:(
خیلی خب....
اینم ازین...
خدا بخواد تو چند ثانیه فقط چند جا نابود میشه...
ایشالا بلا به دور:|....
خب کار ندارین؟^^
خدافس^^





دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1396/08/24 01:52 ب.ظ

شباهت...

جمعه 1396/08/19 02:24 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
شماهم متوجه این شباهت شدین؟:/
البته این پستو خواستم دو ماه پیش بزارم اما سارا یاد اوری کرد^^
یکی این اقا که داخل انیمه مهمانی جنازه ها بود:/



اینم اسمش کازامی بود؟=|تو دیگری^^

اینا خیلی شبیه همن اما یخو اینم هست...:
این همون مرده تو عاشقان شیطانیه
پ.ن:به من چه عکس درست حسابی ازش نبود:/؟
اینا زیاد شبیه همن-_-
من حرفی ندارم•-•
راستی کل انیمه عشق دروغیو دان کردم^*^
الان دارم اثر هنری میکشم^^:|
بای^^



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1396/08/19 02:37 ب.ظ

دیشب...

پنجشنبه 1396/08/18 03:07 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
وای دیشب انقده حال داد*-*!
وقتی اخرین پستمو گذاشتم خوابیدم تااا ساعت شیش
بعد پا شدم یه لیوان قهوه خوردم و مامانم گفت بپوشین تا بریم خونه عموت^^
و بعد از اماده شدن راه افتیدیم^^
رسیدیم خونه عموم و اونیکی عموم و یکی از فامیلامون و اون یکی فامیلامون هم بودن:|
عمم و دخترش هم بود*_*
وایییی یه سالی بود بچشو ندیدم سه سالشه+-+موهاش انقده ناز بوددددد!*0*طلایی و خرمایی و فرفری و...یه جوری♥-♥
عاشق موهاش شدم:|
بعد از مدتی وقت رفتن شد و طاها گیررر داد باید بریم جام جم:|
مامان و بابامم کلی دعواش کردن که فردا اربعینه و تعطیله اما گوشش بدهکار نبود
بعدش مامانم قبول کرد که بریم و قسم میخورد اگه تعطیل باشه میکشمت
مامانم از جام جم متنفره:/
جام جم یه ساختمون و یه مجتمع تفریحی فک کنم پنج یا شیش طبقه ی بزرگه که هر طبقش مغازه های مختلففففف داره و طبقه اخرش یه شهر بازی توپه*0*
عاشق واقعیت مجازیشم:/
تو نت بزنین واقعیت مجازی میبینین چه توپیه*0*
خب بعد از رسیدن به جام جم مامانم گفت برین ببینین بازه یا نه بعدش طاها رفتیم و رفتیم دیدیم عه!بازه
برگشتیم پایین و خبر دادیم که بازه و مامانم گفت با باباتون برین من همینجا پایین میمونم:/
رفتیم بالا و طاها خواست بره ماشین سواری که یهو خاله مبینا رو دیدم
بعدش سلام و اینا کردم و زنگ زد به مامانم و مامانم اومد بالا! 
هیچ وقت مامانمو اینقد با ارامش تو جام جم ندیدم:/
بعد طاها رفت اکروجت و بعدش خواست بره ماشین سواری
یهو دیدم بابام داره میاد و بهم گفت بیا برو با طاها داخل=|
اخه کارت رایگان تموم شده الان کارت پولیشم نیووردین من چطور برم داخل
اخر سر بزور کشوندم و یجوری یواشکی که مرده نفهمه از در خروجی برم داخل
خودم نفهمیدم چی شد!
بعدش کلی حال کردیم و اخرش تموم شد^^
همین دو بازیو طاها کرد و مامانم از خاله ی مبینا خداحافظی کرد و رفتیم پایین
رسیدم به هم کف و مامانم گفت هات داگ چوبی نمیخواین؟
و دوتا خرید و زدیم تو رگ و خواستیم بریم خونه که بابام پیشنهاد داد:بریم خونه همکارم؟:|
و قبول کردیم و راهی شدیم
بعد از یه ساعت گشتن تو کوچه پس کوچه ها بلاخره رسیدیم
و در زدیم و سلام علیک کردیم و رفتیم داخل:|
بعدش زن همکار بابام راجب کلاس نقاشیای اقای امجد حرف زد و تعریف کرد و نقاشیا شو نشونمون دادو...
پ.ن:تو نت بزنین امجد حلبی نژاد ببین دارم راجب چی حرف میزنم
بابا میگم این خانوم نقاشهههه ها نقاااش*_*
نقاشیاش حرف ندارن!*_*
عالی عالی عالی*_*
بیسسسسست*_*
بعد گفت منم قبلا مث یلدا بودم یعنی من میتونم در اینده مثلش بشم؟
بعد نشستیم صحبت کردیم و باباهامونم اون طرف و طاها هم با پسرشون بازی میکرد و...
بعد از دو ساعت دیگه خداحافظی کردیم رفتیم خونه^^
میگم دیشب خیلی اتفاق نیوفتاد؟:|
گاهی اوقات یهویی کل شب اینطور میشه*_*
اما هوا هم سرد بودا^^
اما الان خیلی گرمه کولر روشنه:/
وای مردم از بس تایپ کردم
خیلی خب کار ندارین؟^^
بای^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1396/08/19 12:14 ب.ظ

♪~♪

چهارشنبه 1396/08/17 04:31 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
ببخشید دوهفته پست نزاشتم:/
دیروز همه اومدن خونمون-_-
یعنی اسما روژان نرگس مبینا بهار و غزل:/
:/
بعد رفتن خونشون:/
والا چه اتفاق خاصی افتاد؟
هیچی-_-
امروز و دیروز حال داد

کل روز داشتیم هم دیگه رو میزدیم و میخندیدیم^^
یبار جوری با کفش سر صف زدم از پشت به عسل:/
بچه ها هار شدن:/
خیلی بیشعورن-_-
حالا اون چند تا دختر اون ور کلاس بماند که حرفای*«٪--«!«&+؛«++۱۸میزنن حالا رفقای ما هم همینطور شدن:/
انقدددددر پروعن:/میشینن حرف بزرگتر از سنشون میزنن و تازه افتخارم میکنن بزرگ شدن-_-
بزنم دهنشونو سرویس کنم دخترای پرو-_-
خیلی مدرسه چرت شده:/
صبحا با ربع ساعت نعره زدن مامانم مث جنازه از خواب بلند میشم:/
بعد زنگای ریاضی خوابم میبره:/.
بعدشم با همکلاسیای بی روح پرسه میزنم:/
بعد میرم خونه once opon a taem رو میبینم یا میخوابم یا میرم پا گوشیمT-T
هر روزم همین تکرارهT-T
حتما شما هم همین جورین=|
راستی انیمه عشق دروغی خیلی قشنگهــ*0*
وایییییی*0*
من مثل چیتوگم:/
عاشق قسمت نه ام
اخرشم کلید مال این دختره ی لوس بود؟:/
هر جا میره پلیسارم عروس کشون میکنه
راستی بنظرتون بهترین کاری که میتونم بکنم چیه؟(بجز انیمه دیدن:/)
مردم از خستگی:/
مگه شماها روزا چکار میکنین؟T-T
یه پیشنهادی بدین...
کاری ندارین؟
بای



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1396/08/17 04:32 ب.ظ

عکس...

پنجشنبه 1396/08/11 10:05 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
گفتم عکسای مسابقاتو بذارم...
این وقتی که از فلکه رد شدیم
به سالن ازادی زدیک میشویم
(چقد عکس گذاشتن تو سایت میهن سخته:|)
وــــَــــَـــــَـ رسیدیم به سالن ازادی!
حیاطشه.
و ایییینم ازین.اون فرم صورتیای بچه ی خنگ باعث باخت ما شدن!
نمیبخشمتون!T-T
میگما ارتفاع این سکوعه که روش نشستیم با زمین یه۳متری میشد ها!تو عکس اینجور افتاد:|
میگم سالن ازادی کلا خیلی بزرگتر از عکسس و حال و هواش متفاوته
رااااستی اون زن چاقه که ازش میترسیدم
امسال بازم اونجا بود!
لاغر کرده بود!
هر وقت نزدیکمون میشد پشت اسما قایم میشدم:|
اخرین عکسو دلم نیومد بزارم...
عکس خودم بود تا اخرین حد کوچیک و تارش کرده بودم اما....:|
ولش کن^^
شاید شب دلم اومد گذاشتم:/
خدافس^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/08/11 10:35 ق.ظ

_

پنجشنبه 1396/08/11 03:42 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلــــــــــام!
وایییییییییی!
کیا انیمه اسم تورو دیدن؟
کیا انیمه داستان عشق تاماکو رو دیدن؟
وایییییییییییییییی سینماین!
محشرننننننننننننننننننن*0*
محشررررررر!!!
عالیییییییییییییییییییییییی!!!!!
خیلی عالییییییییی!!!!
اسم تو:
یه دختر روستایی و یه پسر شهری بدناشون جابه جا میشه
بعد یه روز شهاب سنگ میوفته رو روستا(شهر؟:/)دختره و میمیره:|
از اون روز به بعد پسره دیگه بدنش با دختره جابه جا نمیشه و تصمیم میگیره بره پیداش کنه....
بعد میفهمه که مال گذشته بوده و برمیگرده گذشته و....
به دختره میگه شهرتونو نجات بدین....
بعد ناپدید میشن.
بعدش اسمای همو چند ثانیه بعد فراموش میکنن....
اما همیشه دنبال هم بودن اما نمیدونستن تا چنننند سال بعدیه روز همو میبینن....
عشق تاماکو:
چی بگم....فقط ببینینش و عاااشقس شین!!!>0<
وایییی چقد موچیزو خوشگل بود!!!
لامصببببب!!!
اوجی خرفت سگ ماست!!!!!!!!!!
وایییییییییی
یخو شبیه هیده بود کثافت><
یعنیااااا اگه نبینینش=مرگ:|
خیلی قشنگ بودن!
امشبو که دیدم فردا شب چی ببینم...؟؟
نمیشه سریال ببینم اخه شبانس نتم و وقت نمیکنم...
کسی سینمایی خوب دیده؟
اگه سراغ دارین بگین^^
فک کنم عروس جادوگرم قشنگ باشه...
راستی!
یه سوال...
میییگما
اول عشق تاماکو رو ببینین.
اینا همه خیر سرشون سوم دبیرستانن:|
دانشگاهین!!!
بعد چرا قد و هیکلشون از منم کوچیک تره؟:|
اونجایی که تاماکو به خواهر کوچیکش گفت:بیا این لباسو بپوش.سال دیگه باید بری مدرسه راهنمایی!
وایییییییی!!این هم سن منه؟؟؟؟!!!!!استغفرلله...
من فکر میکردم ژاپنیا مثل ما زود تر اب میکشن:/
اخه نه به بازی شاهی...
کثافتا دبیرستانین بعد....
ولش کن اصن:|
خودم میرم ژاپن حقیقتو میابم:|
راستی میدونین الان۴صبحه؟
داشتم انیمه میدیدم
وایی تا بیهوش نشدم بخوابم:|
یالا بای^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/08/11 04:00 ق.ظ

بردیم برررردیم!

سه شنبه 1396/08/9 11:15 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
ببخشید زیادی دیر کردم اخه من دیروز مسابقات بودم نمیدونستم امروز امتحانه و گند زدم:(
مامانم فردا میاد مدرسه:(
راااااعستی!
دیییروز!
رفتیم مسابقااات...!
دور اول با مدرسه ی فضیلت بازی کردیم بردیم^^
دور دوم من وقتم تموم شد و اسما و مبینا هم مات شدن و به مدرسه علیزاده باختیم:(
دور سوم بردیم^^
دور چهارم با مدرسه ی ایرانیان افتادیم:(
چند تا بچه ی فسقلی خنگول:(
من حریفمو مات کردم و برام برد زدن^^
پریا سه تا خطا از حریف گرفت اما داورای بیشعور پشتی اونا رو میگرفتن:(
اسما هم برنده شد اما داور سگ برای اسما باخت زد:(
یعنی۲امتیازو ازمون خوردنT-T
هرچیم اعتراض کردیم داشتبم گل لگد میکردیمT-T
دور پنجم با مدرسه ی الفا افتادیم و هر سه بردیم^^
دور ششم با مدرسه ی شاهد افتادیم و باختم:(
دور هفتم...
با یه مدرسه ای که اسمشو یادم رفت افتادیم بعد اسما برد_پریا برد_بعد من داشتم حریف خرمو مات میکردم بعد یه مهرشو کردم بیرون دیدم ازم خطا گرفت@_@
داره به داور میگه من با دوتا دستم مهرشو کردم بیرون و خطامو بییییخود داور قبول کردT-T
یعنی اینکه با یه دستم مهرشو بندازم و با دست دیگم از زمین بیارمش بیرون در صورتی که ربطی به شطرنح نداره:/
بعد من رفتم بالا و نشستم اوننننننقدر گریه کردم!T-T
که بیخود باختم!
بعد پریا و مبینا و اسما دل داریم میدادن بعد پریا گفت بابا هنوز اسمو نزدن تو سیستم یلدا!
بعد رفت پایین و پیش داور بیشعور پرسید اسما رو زدین تو سیستم؟
داور:نه
پریا دوید پیش اون مرتیکه ی دروغگوی پست که پشت سیستم بود-_-
گفت اقا اسما رو زدین تو سیستم؟
+نه
-خب یلدا زبردست این دورشو برد براش امتیاز بزنین
+خیلی خب
بعد پریا با چهره ای خندون اومد بالا
گفت بابا گریه نکن برات برد زدم^_-
گفتم واییییی یعنی شدیم ۱۲امتیاز؟؟؟
+بعله
و امید وار شدم مدرسه ی ما دوم میشه!!!
بعد رفتیم پایین و یعد از عکس گرفتن اعلام نتایج شروع شد....
همچی به این نه ساعت تلاش بستگی داره...
خب یه اقایی برای اعلام نتایج اومد جلو
بعد گفت مقام سوم(گروهی)مدرسه ی شهید برمکی.....
نااااااا امید شدم....
مدرسه ی دوم....نیایش
مدرسه ی اول....عاطفه
میدونید...اگر اون داورای پست دروغگوی کثیف دو امتیاز مارو حروم نمیکردم ما الان دوم میشدیم!
بخدااااا نمیبخشمتون!
شما داورای پست و اون دختره ی کلاس دومی اشغالو!
همش بخاطر این بود که مدرسشون غیر انتفایی بود!؟
گناه ما همین بود که حقمون خرده بشه؟
حلالتون نمیکنم هیچ وقت
وقتی که خیییییییییییییلی نا امید شده بودیم مرده گفت:
حالا مقام های انفرادیو اعلام میکنیم:....
یادم افتاد...کسی که هیچ باختی نداشته باشه...اوله
کسی که یه باخت داشته باشه....دومه
کسی که دو باخت داشته باشه....سومه!
یعنی من!
فقط دو باخت دارم!!!
داشتم از حالت ناامیدیم درمیومدم که دیدم مرده زیر لبش یواشکی به زنه گفت:یلدا زبردست؟
زنه هم سرتکون داد*_*
واااایییی امیدوار شدم!!!
پریا رو محکم گرفتم که مرده اسامیو خوند:
قهرمان رتبه اول...میز یک:فلانی
قهرمان رتبه اول...میز دو:فلانی
قهرمان رتبه اول...میز سه:فلانی
و
قهرمان رتبه دوم...میز یک:فلانی فلان زاده
قهرمان رتبه دوم...میز دو:فلانی فلان فامیل
قهرمان رتبه دوم...میز سه:فلان فلان
و
قهرمان رتبه سوم...میز یک:یلدا زبرررر دست!@_@
یا خدا!
چییییییی؟
منننننننننننننن؟
عررررررررررررررررر؟؟؟؟؟؟
واییییی یه ذوقی کردم رفتم تو صف برنده ها وایسادمممم....
تقدیر نامه بهمون دادن و گفتن مدالتونو مدرسه بهتون بده.....
یعنیا...
دنیا رو:)
یک سال پریا بهم بدی کرد اما همین که دور اخر حقمو از داور گرفت من خودمو تا اخر عمر بهش مدیون میدونم:)
ازش ممنونم واااااااقعا^^
این نشونه اینه که خدا با این کارش نشونم داده که باید پریا رو ببخشم و تا همیشه بهش مدیون باشم!
خب یه چند تا عکسم گرفتیم و رفتیم سمت مدرسه و بعدش من رفتم خونمون^^
فکر کنم فردا مدالمو بهم بدن:/
خدایا مدال!
میدونی....
خدا خیییییییییلی بزرگه؟
میدونی خدا هرچی خواستم بهم داده؟
میدونی...
میدونی من هرچی شکرش کنم بازم کمه؟
به خدا قول داده بودم اگه برنده شدم بیشتر و بیشتر از قبل بهش نزدیک باشم...
پس خدایا کمم کم به قولم عمل کنم^^
خیلی خب من دیگه میخوابم^^
اگه شد فردا عکسای مسابقاتو پست میکنم^^
بازم خدا شکرت و شب بخیر^^



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شطرنججججججج.....شتتتتتتT-T

یکشنبه 1396/08/7 09:30 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام^^
واااااااااااایییییی نمیدونین چی شدT-T
تو اتاقم بودم و دیدم از داخل میزتلوزیون وسایلا تکون میخورن و صدا میومد
بعد ترسیدم رفتم گفتم مامانم بیاد
مامانم اومد داشت توی میزتلویزیونو خالی میکرد
یدفه یه چیزیو بلند کرد از روش یه موجود گنده ی دراز جهش زد رو مامانم و من یه جیییییغی زدم و رفتم بیرون
بعد مامان و بابام تو اتاق هرچی دنبالش گشتن پیداش نکردن!
وااااااایی خدا من میترسم!
شب تو سالن میخوابم
اخه چرا چراااااااا
خداااااااااااااT-T
راستییییی
فردا مسابقس دیگه
مسابقات شطرنج^^
صبح ساعت هشت با ماشین مدیرمون میریم سالن ازادی و تا چند ساعت اونجاییم^^
خداروشکر اسما نت داره بهم وصل میکنه منم تو را و تو سالن براتون عکس میزارم^^
توروووووووووووخدااااااااااااااا برام دعا کنین!
توروخداااااا
من محتاج دعاتونم!
خدایاااا کمکم کنننن!!!
راستی از انیمه والیبالیستا درس های زیادی گرفتم
میگه:ما میبریم!درسته امتیازمون کمه ولی اوناهم مثل ما بچه های راهنمایین!
یا هیناتا:شده صد بار میبازم...ولی یه روز برنده میشم!
یا نظر خودم:شده احسان قائم مقامی(استاد بزرگ شطرنج*_*)با یه تازه کار خنگ بازی کنه و ببازه چون دست خداس!ضعیف ترین میتونه قوی ترینو ببره چون خدا میخواد!اره٬من برنده میشم چون امید دارم٬چون خدا میخواد!حتی اگرم ببازم با جون و دلم تلاش میکنم...ناامید نمیشم
ایشالا که خدا کمک میکنه و حتما کمک میکنه و بلاخره موفق میشم
من برم یه خاکی تو سرم بریزم هنوز اون مارمولکه تو اتاقمهT-T
بایT-T



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1396/08/7 10:12 ب.ظ

من نیستم.....

پنجشنبه 1396/08/4 11:33 ق.ظ

نویسنده : ★yalda★
سلام:(
شنیدم یکی بجای من رفته تو وبای دیگه نظر بد میده
به سارا گفته هکت میکنم!
همه بهم شک کردن! 
بچه ها من قسم میخورم کار من نیست!
به قران کار من نیست!
به خدا کار من نیست!
به جان مادرم کار من نیست!
توروخدا باور کنین!
اگه نظری با اسم من دیدین که بد بود بدونین من نیستم!
اخه چرا باید سر من بیاد!
خدایاااااا!
به ولله نمیبخشمتون!
اون دنیا ولتون نمیکنم!
توروخدا بهم شک نکنین!
من اصن این چیزا در شأنم نیست!
من اصن از هک هیچی حالیم نیست
توروخدا ولم کنین!
زندگیمو خراب نکنین!
مگه شماها دین و ایمون ندارین؟
مگه زندگی ندارین؟
چی بهتون میرسه زندگی بقیه رو خراب کنین؟
چی بهتون میرسه اخه بگین؟
به خدا نمی بخشمتون...
هرکی هستی خدا لعنتت کنه....
هیچی بجز گناه بهت نمیرسه...
منم اسممو عوض میکنم بچه ها تو نظر پنهان بهتون میگم:(
ایشالا بمیری که روزمو خراب کردی:(
احمق حسود:(
خیلی خب میرم یه کاری کنم تا وضعم ازین خراب تر نشده:( 



دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من امده ام وای وای:¶

چهارشنبه 1396/08/3 04:26 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★
 اواسلللللللللللللللللام
خوبین؟
خوشین؟
باش بابا گریه نکنین برگشتم
خببببب خب خب خب خب خبببب
در نبود من چه شد؟
رررراستیاااا مامانم از ساعت ۳شب-۹صبح نت ناااامحدود داره
میدونید ینی چی؟
یعنی پنج شنبه جمعه ی انیمه اییییییی*_*
میخوام صد تا انیمه دانلود کنم^^
وعییییی خدا عجب سعادتی
نگین نبودم چه شدددددددد
اولش خانوم همتی عزیزم اومد مدرسه
منم فقط جیغ میزدم
راستی عضو شورا شدم
 راستی تو مسابقه ی احکام شرکت کردم
راستییییی..........‌...‌.....
هفته ی دیگه مسابقات شطرنج داریم....
تو مراسم از حضرت رقیه خواستم کمکم کنه
ای خدا!
عی امام حسین!
دعا که کردین برام؟
اره؟
راستی دیروز المپیاد بود....
مثلا قرار بود با بهار حرکات ژیمناستیک انجام بدم
اما این معلم ورزش گفت ”وقت نداریم“و به من اجازه نداد انجام بدم....
فقط بهار انجام داد....
حتی محل هم بهم نمیدادن...
سر صبحم پریا خانوم سوگند نامه رو گم کرده بود و انداخت گردن من....
بعدشم قرار بود با نگار شطرنج بازی کنم ببینم شطرجش در چه سطحه اما مبینا لج کرد و خودش بازی کرد...
من فقط کل روزو گریه میکردم......
اما امروز خوب بود
خانم نظاری ناظممون اومد سرکلاس گف سه تا فرز و تیزو بفرستین برام کار دارم
بعد من و پریا و مدملو انتخاب کردن و راه افتادیم سمت حسینیه
اخه مراسم حضرت رقیه بود
رفتیم سفره رو چیدیم و بعدش خانوم احمدی رفت و خانم نظاری موند^^
وایییییییی نشستیم با خانم نظاری۲۵۴۶۷۷۶۴۷تا عکس گرفتیم:D
نمی دونستم خانم نظاری انقد باحاله><
بعد از مدتی مراسم شروع شد و سینه زدیم و و و و و.....
کلا خیلی خوب بود^^
ممنان مرسی بای:|





دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1396/08/4 11:37 ق.ظ

T-T...

جمعه 1396/07/21 05:27 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلام^^

دیشب خیلی حال داد><

یه یخمک قرمز ابشده داشتم میخوردم بعد وانمود کردم خونه

خییییلی حال کردم>0<

حین خوردن هی کانکی ماستو نفرین میکردم:/

و اینکه...

نت مامانم داره تموم میشه:(

دیگه باید از دوباره خداحافظی کنم^^

یادتون نره برام دعا کنید تو شطرنج موفق شم:(

توروخدا دعا کنیدT-T

تا دیداری دیگر.....

بدرود..........





دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

همچنان عقب افتاده...

پنجشنبه 1396/07/20 04:34 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

سیلام^^

دیشب بعد از اینکه اون پسته رو گذاشتم

بابام بیرون بود و مامان و طاها هم تو کوچه بودن:/

منم در خانه دیگر

با گوشیم ور رفتم و نشستم پا تلویزیون

که تمشک داشت یه انیمه جدید میزاشت^^

یخو قدیمی میزد اسمشم پرنسس مونونوکه بود:/

اما اصن نشد کامل ببینمش و در عذابم:/

بعدش گفتم منم برم تو کوچه دیگه

رفتم بیرون و دختر همسایمون اسرار کرد برم خونشون

وقتی رفتم بهش توکیو غول پیشنهاد کردم و نشست و دو قسمتو دید^^

قبلا هم دو تا انیمه نشونش داده بودم:/

بعد مامان مبینا زنگ زد تا بریم پارک پیش خونشون^^

منم پوشیدم و راه افتیدیم

تو راه موفق شدم فاطیما همون دختر همسایمونو انیمه دوست کنم:/

هنوز برای اوتاکو زوده-_-

وقتی رسیدیم پارک داشتیم راجب توکیو غول و اینا حرف میزدیم که یه دختر سرخوش داد زد سلام فاطیما!

و اومد دنبالمون و رفتیم اون سمت پارک

نشستیم به ور زدن و منتظر مبینا نشستیم

بعله فهمیدم دختره از مدرسه علیزادس:/

اخه من و مبینا یجور خاصی با مدرسه علیزاده نسبت داریم:/

تو شطرنج یه دختر چشم ابی دیدیم و باهاش اشنا شدیم و بقیه افراد گروهشون اشنا شدیم و من اون دخترو تو استخر دیدم و...

فهمیدم که اون یه سال ازم بزرگ تره

بعد اسم اون دختره تو پارکو پرسیدم و گفت مبیناس:|

همون موقع مبینای خودمونم اومد^^

و نشستیم راجب شطرنج و مدرسشون ور زدن که دیدم این دوتا مبینا همو میشناسن:|

و من با استفاده از اطلاعات جدیدی که از مدرسه علیزاده گرفتم حس پلیسیم شدید گل کرد+-+

خب یه سوال تو ذهنم رخ داد....

مسابقات شطرنج ما فقط برای مقطع ابتداییه

و از اونجایی که دختره ی چشم ابی پارسال کلاس شیشم بود یعنی اخرین سالی بود که تو مسابقات شرکت میکرد

یعنی امسال کلاس هفتمه و نمیاد مسابقات

اما از اونجایی که اسما عکسشو دیده بود و میشناختش تو فاطمیون دیدش و باهاش اشنا شد

و دختره ی چش ابیم به اسما گفته:منم امسال میخوام دوباره بیام مسابقات شرکت کنم=|

فقط دعا کنید با مدرسه ما نیوفتید که ما شطرنجمون حرفه ایه:|

بعله ایشون گفتن دوباره میان مسابقات

یعنی نرفته هفتم؟:|

تو حالت داره:

یا دروغ گفته بود که پارسال شیشم بود

یا شیشم مردود شده

دیگه امکان نداره که بازم بیاد مسابقات:|

حالا تا ابان ماه بصبرم...

تا‌حق به حقدار برسه...

مبینا هم گفتم تحقیق کنه...

خب بعد از کمی خندیدن به سمت علفزاره رفتیم

تو راه من یه لیوان اب پاشیدم رو مبینا و گفتم به افتخار علیزاده^-^

و نشستیم تو چمنا و سخن گفتیم

که پسریو دیدیم تو پیرهنش توپ گذاشته بود عدای....

در میورد:|

ما هم اینو که دیدیم از خنده ریسه میرفتیمXD

بعد مبینا۲ نشست و از دوتا از همسایه هاشون که همبازی تو تا داداش دوقلو ۵ساله هاش بودن تعریف کرد^^

ما داشتیم میمردیم از خنده:/

که وسطاش اونیکی دوقلوعه که خیلی فوضول بود با نعره اومد سمتمون

بعد چرت و پرتاشو گفت و نشست پیش من:|

خواهرش داد زد برو اما گفت دلم نمیخواد و نشست رو پا من•-•

بعد بلند شد و اصرار کرد بغلم کن._.

ما هم فقط غش و ضعف میرفتیم از خندهXD

بعد نشستم و باز اومد رو پام لم داد و خواهرش باز ددا میزد برو بازیتو کن که گفت

برووو

بعد دست انداخت دور گردنم و کشیدم سمت خودش و گفت:

اصن تو یکی بیا برو من فقط این دختررو دوس دارم این!'-'

و بعد از پوکر شدن همگانی زدن زیر خندهXDXDXDXD

عاشق اونجاییم که مبینا داشت از دخترا تعریف میکرد و عدای اون دختر کوچیکه که برا داداش فوضولش بوس میفرستادو در اورد و ماهم از خنده داشتیم علفا رو گاز میزدیمXD

خلاصه نگم دیگه کلی خوش گذروندیم و وقت رفتن شد و ماهم راه افتادیم خونه و رسیدیم و منم دیدم عه!اون انیمه ظهریس اما نتونستم ببینمش و شهید شدم:/

صبحم داشتم خواب میدیدم قراره برم مسابقات و دیرم شده و داشتم حرس میخوردم که با استرس و خشم حسابی از خواب پریدم:|

خیل خب دیگه^^

جای شکرش باقیس دیگه^^

خیل خب کاری ندارین؟:|

بای^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خاطره۲۶_دوروز پیاپی

چهارشنبه 1396/07/19 07:11 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلوم^^

مثلا دوروزه پست نزاشتم: |

بزار از دیروز شروع کنم:

صبح تو مدرسه صبهانه همگانی داشتیم^^

برقا هم رفته بود:/

خانم دعای عهدو پخش کرد و وسطاش گفتن بریم تو حیاط

ماهم وقتی دعا تموم شد رفتیم له سمت حیاط

یه سفره دراااز پهن کرده بودن از این سر تا اون سر حیاط

ولی ما شیشمیا استسناع رفتیم تو پیش باغچه تو سایه نشستیم^^

من بودم...اسما...مبینا...غزل..روژان..مائده...الهه...عسل...نرگس

صبحانمونو داشتیم میزدیم تو رگ که غزل چند تا الوچه یواشکی داد بهمون^^

بعدش ناظممون اومد تا عکس بگیره منم از پشت تو دوربین یه ژست فوق العاده جانانه گرفتم^^

بعدشم فقط زر میزدیم که روژان چایمو ریخت:|

حالا بعدشم که فقط درسسس

حالا زنگ ورزش

اقا الان نوبت من و مبینا بود شطرنج بازی کنیم

صفحرو چیدیم که هنوز پنج دقیقه هم نشده بود مبینا رو مات کردم: |

بعد با یه شورو شوق قشنگ داد زدم به معلم ورزش گفتم:

خانووووم!ماتش کردم...

اونم دو سه دیقه خیره شد بهم و یه لبخند عمیق زد....: |

حالا دوباره صفحرو چیدیم که بیست دقیقه بعد دوباره ماتش کردم^^

و تا اخر زنگ نشتم خون به دلش کردم^^

خب دیگه

روز ماهم به سر رسید

رسیدم خونه که اسما گفت ساعت چهار و اینا میاد خونمون

منم رفتم حموم و اتاقمو تمیییز کردم و خودمو خوشمل کردم و منتظر موندم

بعد زنگ زدم به روژان تا اونم بیاد

بعدش عه اسما اومد!

حالا نشستیم و منتظر روژان موندیم

که روژانم از راه رسید+-+

همون موقع اسما فصل یک توکیو غولو برام فرستاد^^

و نشستم و چند تا حرکت ناپلئونی شطرنج بهش یاد دادم و مات با دو حرکت و...

چند تا هم فیلم اموزشی شطرنح بهمراه صدای توکیو غول^^

البته از اون امون و اون پیرمرد خرفته:|

دیگه نشستیم و چرت و پرت گفتیم که مامان بهار زنگ زد

و گفتم که بهارو بفرسته خونمون^^

گفت باش و پنج دیقه بعد بهار اومد

موهاشو مثل بابای مریدا هست تو فیلم شجاع بافته بود:/

و نشستیم به چرت و پرت که گفتم بریم مغازه

رفتیم و خرت و پرت خریدیم و نشستیم پا انیمه والیبالیستا^^

اقا این کچله خیلی ژیگره:|

من مثل هیناتام:/

همیشه تو مواقع خاص استرس و دل درد و دل پیچه میگرمXD

اها کجا بودیم

بعد مامان مبینا زنک زد گف با غزل اینا میخوان بیان:/

بعد صب کردم مامانم از پارک بیاد که اومد و مامان روژانم همراش بود

بعد دیگه ثب کردیم اونا از راه برسن

که اومدن:|


توجه کنین که مبینا و غزل خیلی اسکولن:/

وقتی رسیدن مثل زلزله شروع کردیم به هم جفتک پرتاب کردن^^

منم از لگدای جانانم تو جای مخصوص لگدشون میزدم^___^

که غزل مثل بیشعورا یه نیشکون محکم ازم گرفت و منم رفتم یه گوشه نشستم:/

رفتن به عکس گرفتن و گوشیاشون که من یه بازی چیدم

گفتم به صف شین

بعد گفتم شانسکی یکی میاد و هرکار دلش خاص با بقیه میکنه^^

حالا دیگه هرکی اومد یکاری کرد

من رفتم یه یخ برداشتم کردم تو لباس بهار^^

بعد جاروبرقیو برا اسما روشن کردم که مامانم اومد:/

و من پنچر شدم:/

بعد از اون خیلی اعصابم خورد شد و دپرس شدم و بقیه ام پا موبایلاشون بودن

من کلا وقتی خیلی خوشی میکنم بعدش حالم خراب میشه:/

و این اشتباهه:/

میرم تو فاز غم...

بعد رفتم اب بخورم که مامان غزل یه حرفی بهم زد که خیلی ناراحت شدم:/

احساس کردم من یه نفهم بیشهورم:/

و رفتم داخل و نمازمو خوندم و وقت رفتن شد

و همه خدافسی کردن و رفتن

و منم ماندم غمناک غمناک:(

کلا همیشه حالم خراب میشه:(

دست خودم نیست:(

رفتم توکیو غولارو دیدم و خوابیدم

صبحم راهی مدرسه شدم

یعنی امروز

امروزم خوب بود

خانم یه مسئله پیچیده ریاضی داد و من حلش کردم و رفتیم پا تخته و..

ولی من به جواب رسیدم^^

بهارم رسید البت

زنگ تفریح خیلی حال داد>0<

طبق معمول مائده خر نشسته بود سر میزم و حرف بی تربیتی میزد:/

اصلا دوست ندارم بحث کنم باش-_-

اومدم زدم پس کلش بیاد بیرون:/

اومد بیرون بعد اسما خوابید رو نیمکت:|

منم نشستم رو شکم اسما^^

حالا داشتیم خر بازی میکردیم که یهو دیدم خانم بدریان داره میاد سمتمون._.

اقو ماهم رو اسما نشستیم چه کنیم خدا:|

یهو پریدم زیر میز قایم شدم و اسما هم نشست وخانم بدریان اومد و رفت•-•

و من دوباره اومدم بالا و اسما هم خوابید و منم نشستم روش و مائده هم نشست رو میز^^

خیل خب دیگه حرفی واس زدن ندارم:/

بایی^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عی شت به آبان ماه...

دوشنبه 1396/07/17 02:09 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

سلام^^

وایییییی بچه هااا

امروز معلم ورزشمون لیست شطرنجیا رو پر کرد:

من

اسما

مبینا

پریا

و اسامیو فرستاد اداره>0<

تا برای مسابقات بریم سالن ازادی^^

بعدش حالا اومدیم پرسیدیم خانم کی مسابقاته؟:|

گفت...

هفته اول ابان ماه._.

یعنیا چییییییییی؟!

هر سال میوفتاد تو زمستون!

انصاف نیست!

اخه من چطور تا اون موقع تمرین کنمT-T

و اینکه ابان ماه...

درست موقع شورای دانش اموزی!!!!

من هر سال منتخب شورا میشدم تورووووووخدا تورو به جدتون برام دعا کنیدT-T

ما هر سال میرفتیم مسابقات شهری شطرنج امتیاز چندانیم نمیگرفتیم در اصل میباختیم اماااا پارسال من تو المپیاد شطرنج اول شدم و طلا بردم^^

اما کلا ابان ماه اتفاقات خاصی میوفته....

بچه ها من سرما خوردم و دارم بدتر میشم و مطمئنم تا ابان ماه بدترم میشم:(

و ممکنه یه اتفاق بد تا ابان ماه بیوفته اما تورووووووووخددددا دعام کنینT-T

دعا کنید اخرین دوره ی دبستانمو بتونم یه افتخاری برای مدرسمون بزارمT-T

این روزا همش این دعارو میکنم:

خدایا کمک کن بتونم تو مسابقات حد اقل انفرادی مقام بیارمT-T

خدایا کمکم کن منتخب شورا بشمT-T

خدایا کمکم کن نیزهوشان قبول بشمT-T

شما هم تورو خدا توروخدا توروخدااااا برام دعا کنید به ارزوهام برسمT-T

دیگه از خدا بالا تر؟T-T

برای ظهور اقا امام زمان"عج"یه صلوات بفرستید:|

الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم^^

خب راااااااستی

نگفتم بهتون

ما یه ناظم داشتیم به نام خانم برونT-T


اقا این ناظم بود؟

فررررررشششته بودT0T

برین به اولین پستام و تو پستای مدرسم راجبش بخونید-_-

اقا مههههربون!

بامزه!

خوش رو!

اونقدر خوب بود که هروز به شوق ورزش های خانم برون و جایزه هاش صف میگرفتیم

اما امسال مث سگ باهامون برخورد میکنن:|

یادمه تو گرما ها بستنی میفروخت

زمستونا اش میداد

نخود میداد

ساندویچ میداد

چقد به شوق نخودش تو حیاطمون جمع میشدیمT_T

اما...

خبر اوردن بازنشته شده!

روز اول و دوم مدرسه اومد و اما روز سوم

اومد سر کلاسمون و گفت:

بچه ها من دیگه دارم برای همیشه از مدرسه میرم باز نشسته شدم.اگر خوبی بدی چیزی ازم دیدین حلالم کنین^^.چند سال باهم بودیم خاطراتمونم خوش بود خدانگهدار:)...

و وقتی از کلاس رفت بیرون بغضم گرفت:(...

بعد وقتی داشتیم میرفتیم خونه تو حیاط مدرسه ایستاده بودیم و یهو از راهرو خانم بدریان و خانم برون رو دیدیم:(

که خانم برون داشت گریه میکرد و خانم بدریان بغلش کرده بود:(

من اصن طاقت نیووردم و رفتم بیرون و سرمو انداختم پایینT0T

ولی...

امروز تو ابخوری دیدم مبینا عربده میکشه:خانم برون خانم برون!!!!

من ماتم برد بعدش یه نعره ای کشیدم و دویدم سمت راهرو#_#

اقو دیدم صدای خانم برون میاد و یه سونامی از بچه ها ریخته بودن تو راهرو#-#

یهو سونامی اومد بیرون و دیدم خانم برون اون وسطه#0#

داشتم ذوق مرگ میشدم و رفتم پیشش و گفتم خانوووم....بدون شما مدرسه معنایی نداره:(

و نشست و صحبت کرد و گل گفتیم و خندیدیم که رفتیم سر کلاس:(

بعد اومد دوباره خدافسی کرد و رفT-T

اخ جیگرررررر....نسوز...

بی تومن با خاطراتت چه کنمT0T

خب این بود جریان ما...

اما تورو خدا٬توروبه جدتون٬تورو به جون ماد پدرتون٬تورو به عزیزتون٬تورو به دینتون٬تورو به ایمونتون برام دعا کنید موفق شم:(

تا خدا دستمو بگیره♥T_T

موفق باشین بای^^




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خاطره۲۵_خون دماق...

شنبه 1396/07/15 10:45 ب.ظ

نویسنده : ★yalda★

خب خب سلام العلیکم

امروز از مدرسه اومدم٬

خوابیدم

بعد عصر پا شدم

ساعت هفت بود@_@

صاف رفتم پیش مامانم:

مامااااان.مگه نگفتم عصر میریم شلوار ورزشی میخریییییم-_____-

+خب تو خوابیدی: |

-بیدارم میکردی-_-

+خب الان بلند شو سریییع بپوش تا بریم بازار

همون موقع در زدن

همسایمون با دخترش اومدن تا این برگه ازمونه رو حل کنه

سریع حلش کردم و(قبلش نماز خوندم•-•)اونا هم تصمیم گرفتن بریم بازار

و با هم به سمت بازار راه افتیدیم

دنبال مغازه ها گشتیم و من یه شلوار ورزشی خوشمل انتخاب کردم و خریدیمش^-^

لامصب شلوارکاش منو کشته بود:|

خب بعد از ان به چند فروشگاه سر زدیم و دور خوردیم و یه یخ در بهشتم نوش کردیم=¶

بعد رفتیم سمت خونه دیگه

تو راهمون به یه مغازه که جدید باز شده بود سر زدیم

همه چی میفروخت لامصب چیزای قشنگ

بعد زفتیم اون طرف لباسارو ببینیم من یهو لیوان یخ در بهشتم چپ شد رو زمین-_-

میون هیری ویری ضایع شدم:|

بعد صاحب مغازه گف اشکال نداره خودم جمش میکنم^^

بعدش رفتیم ان سمت و یک عدد خط لب خریداری نمودم:|

و بعد به سمت خانه روانه شدیم

وقای به خانه رسیدیم بساط شام را پهن کردیم و من کم و بیش حالم بد بود

(خو بابا بسه._.)

داشت حالم بد میشد که شاممو خوردم و حال بدم بدتر شد

رفتم تو اتاق و از اونجایی که سرما خوردم یه عطسه زدم و دیدم از بینیم اب میاد:|

دست زدم بازم ریخت:|

یهو دسمو دیدم پر از خونه#-#

و بینیمم مثل ابشار خون میریخت

همون موقع دویدم و سمالگرفتم رو بینیم و مامانم صدا زد برو قرصتو بخور

منم همینطور با دستمال رو بینیم رد شدم و یهو مامانم منو دید:|

و خیلی هیجان و هیرت و بهت زده گف چیشد؟خون دماااااق@_@

+اره:|

-بدو بدو بیا اینجا ببینمتT-T

+مااامان چیزی نیست+_+

که یهو کشوندم پایین

خوابودم رو پاش و دسمالو با تمام قدرت فشار میداد=|

دید اوه!نه خیییلی شدیدتر از این حرفاس

بابامو صدا زد بره جا دسمالیو بیاره

و همینطور بینیمو فشار میداد....

و هی خدا خدا میکرد...

و منم میگفتم....: |

وبابام:|

حالا دسمال اولی....

دومی.....

سومی....

چهارمی...

پنجمی....

شیشمی....

هفففففتمی#_#

و دید بی فایدس...

بابامو صدا زد بره یه دستمالو ابلیمویی کنه و بیاره...

و ابلیمو گذاشت....

اقا بند نمیومد!@_@

قیافم شده بود عینهو ارن که لیوای کتکش می زد:|(اشغال سگ-_-)

و همینگونه دستمال خونی میشد...

و مامانم عصبی و ناراحت و...تر....

که گفت فایده نداره...

بپوش بریم دکتر-_-

منم حالا هولی هولی پوشیدم و همینننجور ابشار میریخت

که رفتم بیرون تا بریم دکتر

که عه بند اومد:|

بند اومد!

درست دقیقه نود!

امااما حس خوبی بود:|

ایکاش بیشتر میومد تا میرفتم دکتر-_-

حس خوبیه از بدنت خون بره^^

و رفتم داخل و مامانم سجده ی شکر به جای اورد: |

و پوماد بینی برام اورد و شربت درست کرد و خدا خدا میکرد...

منم همینجور بیحال یه کاسه غذا خوردم و رفتم تو اتاق:|

و با اسما ور میزدم

راسسسستی

اسما میخواد با نت رایگانش کل توکیو غولو واشم دانلود کنه^-^

یسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

اما دارم خدا خدا میکنم که فردا زنگ املا خون دماغ بشم یا غش کنم یا جون بکنم تا واژه هارو ننویسم:|

امین یا رب العالمین^-^

راستی من خیلی ارزومه تیز هوشان قبول شم...

ساحل راجبش توضیح بدههه

خب دیه بایی:|




دیدگاهها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعدادکل صفحات : 5 1 2 3 4 5